ماندهام که مردم از چه چیزی بیشتر وحشت دارند.
من که میگویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدم تازهای بردارند یا حرف تازهای بزنند.
مرد ایستاد جلوی بردهفروش، خضوع خاصی بردهفروش را فرا گرفت.
نیمچه تعظیمی کرد. زن بیهوا چشم از خیرگی به افق برداشت و گل پلاسیدهاش را به سمت مرد گرفت. مرد به آرامی گل را گرفت، بویید و بعد چند سکه به بردهفروش داد. به زن اشاره کرد و گفت: تو آزادی.
برده فروش با دستپاچگی گفت: این کنیز عجم فقط یک شاخه گل پژمرده به شما هدیه داد، آنوقت شما آزادش میکنید؟
مرد گفت: اینگونه خدای تعالی ما را ادب کرده است که فرمود:
وقتی تحیتی به شما دادند، تحیتی بهتر دهید؛
و بهتر از گل، آزادی اوست.
عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست، معرفت است.
عشق از آن رو هست که نیست! پیدا نیست و حس میشود.
فراغت را ارسطو اینگونه مطرح کرده است:
شما باید هشت ساعت کار کنید که زندگی بچرخد،
هشت ساعت استراحت کنید که بتوانید دوباره کار کنید
و هشت ساعت هم اختصاص به حال خودتان دارد؛
تئاتر بروید،
فیلم ببینید،
مطالعه کنید
و... خودتان را غنا ببخشید...